قرار
امروز قرارِ برم دیدنش. الان بیست و شش ساعتی میشه که ندیدمش، نمیدونم کدوم روسری رو سرم کنم. هر وقت ازش میپرسم که کدوم رو بیشتر دوست داری، جواب نمیده. با ادا و اصولِ خندهداری میگه: سیندرلا تو هر چی بپوشی بهت میاد. دلم براش تنگ شده، خیلی دلم براش تنگ شده.
مثل هر روز همۀ روسریهامو امتحان میکنم. امروز آبیرو میپوشم، نه نه، اون سورمهایرو میپوشم. همونی که هر دفعه میپرسه چرا اونو نمیپوشی و منم هر دفعه میگم آخه اون لیز میخوره زیرِ چادر و هر دفعه میخنده و میگه: آره خب موهای سیندرلای منو کسی حق نداره ببینه و منم هر دفعه... . با هر زحمتی که شده تحمل میکنم و میپوشمش.
هشت ایستگاه دیگه بهش میرسه. آخ که هر ایستگاه رد کردن براش به اندازۀ یک ساله. کف دستهاش یخ و خیسه. قلبش، قلبش تند تند میزنه. شش ایستگاه. پنج، چهار، سه.
- مسافرین محترمی که قصد ادامۀ مسیر تا ایستگاه آخر را دارند لطفاً ایستگاه شهرری پیاده شده و با قطار بعدی سفر خود را ادامه دهند.
به سختی هیکل پنجاه کیلوییشرو بلند کرد و نشست روی صندلی انتظار. روسریش عقب میرفت. پنج دقیقه، نَه، پنج ساعت طول کشید تا قطار بعدی بیاد. توی دلش قُر میزد: آخه شاید کسی قرار داشته باشه. اَه. نمیفهمند مردم برای زندگیشون برنامه دارند؟
شروع کرد به درست کردن روسریش. داشت فکر میکرد وقتی دیدش چی بگه. با خودش قرار گذاشت بهش بگه که خیلی شاکیه، میخواست بگه من که هر روز میام تو رو میبینم تو هم یک شب بیا دیدن من. با هول سوار شد. گلی که خریده بود از عرق کف دستش زنده بود.
- مسافرین محترم ایستگاه پایانی میباشد. لطفاً پس از توقف کامل قطار را ترک نمایید.
قدمهاش تند تند شد، اندازۀ ضربان قلبش. توی ذهنش آدرس رو مرور میکرد. همیشه مرور میکرد. دو سال بود که مرور میکرد قطعۀ 40 ردیف 7 شمارۀ5.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٤ ق.ظ توسط غروب
جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸٧
پاکت
باز هم رفتیم همون جایی که شلوغه. اینبار از دفعۀ پیش شلوغتره. احساس خفگی میکنم. هر جا علی میره من رو هم با خودش میبره.
فال بدم خانم؟ خانم تو رو خدا، یک فال بدم؟
آقا شما فال میخوایید؟ فال بگیرید، اگه یک فال بردارید حتماً خوشبخت میشید.
شلوغه، دارم دیوانه میشم.
خانم فال بدم.
خانم دستش رو برای علی بالا برد. علی رفت به طرف خانم جوان.کمرم رو خم کرد، یک پاکت صورتی گذاشتم توی دستهای کوچک علی. این روزها دستهای علی تنگتر شده.گرمی هوا از یک طرف و گرمی دست علی کلافم کرده بود. دلم میخواست بهش بگم یک کم آب بهم بده. یا دستهات رو شلتر کن تا بتونم پرهام رو پوش بدم. احساس میکنم دیگه اصلاً پری ندارم. باز هم کمرم خم شد، اینبار یک پاکت نارنجی برداشتم. علی بعد از هر پاکت برداشتن سرم رو میبوسه.
رفتیم جلوی یک دختر، داشت گریه میکرد، علی آروم گفت: خانم فال بدم؟
نه، نمیخوام. گور بابای هر چی فال و حافظه.
از جلوی دختر رد شدیم.
آقا فال بدم؟
علی من رو از دست راستش گذاشت توی دست چپش. احساس کردم پرهام مثل موهای علی چسبیده به تنم. طفلی خسته شده بود. از صبح تا شب یک جملهرو مدام تکرار کردن خستگی هم داره. یهو دیدم همون دختری که گریه میکرد بالای سر علی ایستاده. بدون اینکه حرفی بزنه یک دویست تومانی گذاشت کف دست علی، دندونهای علی معلوم شد. دختر توی چشمهام زل زده بود. علی کمرم رو خم کرد. دلم لرزید، نمیدونستم کدوم رو بردارم. ایندفعه نمیدونستم چه رنگی رو بردارم، اصلاً همۀ پاکتها رنگ هم شده بود. چشمهام رو بستم که سنگینی نگاه دختر رو نبینم، صورتم رو بردم جلو یک نفس عمیق کشیدم و برداشتم. علی پاکت رو داد دست دختر. بازش کرد و بهم نگاه کرد. انگشت سردش رو کشید روی سرم. اشکهاش سرازیر شد. دختر ایستگاه بعد پیاده شد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٤ ب.ظ توسط غروب
سهشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٧
احساس میکنم دارم زنده به گور می شم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٠ ب.ظ توسط غروب
جمعه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٦
...
اول خدا:
پنجشنبه های آخر سال دلم می گیره.خیلی.
کاش جایی بود که برم.
شکر
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤۳ ق.ظ توسط غروب
چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦
...
دستانم را از کناره ی گوشهایم به پایین حرکت می دهم؛تا کناره ی پاها.....بی هیچ حرف؛بی کلام؛بی رکعت و وقت و قبله و قربه الی الله........فقط می دانم که هستی؛و این چادر سفید گواه بودنت......
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم......شیطان برگشت:با منی؟!........بسم الله الرحمان الرحیم.......سر برگرداند؛زیر لب:انسان احمق!.....ایرادی ندارد......نفوذ خواهم کرد......الحمد لله رب العالمین.....شنید!....رب عالمین را می گویم......دستش را زیر چانه اش زد......با لبخند:خب؟!.......الرحمان الرحیم.......گفت:می دانم که می دانی......مالک یوم الدین......لرزیدم......ایاک نعبد و ایاک نستعین.......چشمانش برق زد.......اهدنا الصراط المستقیم......گفت:هیچ خود گشته ای آیا که از من نشانی می خواهی؟!........صراط الذین انعمت علیهم......گفت بیش از این می خواهی؟!بیش از رخصت مصاحبت رب عالمین؟!........غیر المغضوب علیهم و لا الضالین.......گفت:چه می گویی؟!.....مگر عاشق به معشوق غضب می کند که من به شما؟.......این شمایید که با کرشمه های وقت و بی وقت معشوقانه(!)روی از من عاشق می تابید و چه بد می کنید........
سکوت کردم.......آمده بودم چه بگویم؟!........همچنان دست زیر چانه نگاهم می کرد.......منتظر بود انگار......یکی تلنگرم زد.......بسم الله الرحمان الرحیم.......قل هو الله احد......وجودم صدای غرش ابرهای گرفته را می داد.......سکوت کردم.........گفت:خب؟می گفتی؟!........سبحان ربی العظیم و بحمده.......گفت:با اختیار آمدی یا اجبار؟!........سکوت کردم........سبحان ربی الاعلی و بحمده.......دستش را پشت سرم گذاشت.......سرم بالا نیامد.......تن سرد مهر با آتش پیشانی ام چه تناسبی پیدا کرده بود........در گوشم نجوا کرد......حالا بگو.......طنین رعد قلبم......برق چشمانم.......و باران اشک.......طوفانی به پا شد.......!! گفت: می دانم!......حتی نشد بگویم چه؟.......گفت:همان که تو نمی دانی و بی تابش شده ای.......همان حرفهایی که برای نگفتن داری.......مگر نخواستی که:ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الآخره حسنه؟........پس آرام باش.....از خود تهی شو.......از من سرشار........در حضور باش........هر لحظه........
چشم که باز کردم خورشید دمیده بود......بوی سرمای دیماه منقبضم کرد......سر برداشتم.......چادر سفیدم هنوز بوی دستانش را می داد......دیگر منی نبود......حسی بود ناگفتنی......حس چله ی مسلمان بود و پنجاهه ی راهب.......
باز دیدمش........نور نوشیده بود.......نشسته بر اریکه ی آسمان........تکیه داده به صبح......دستی زیر چانه.......لبخندی بر لب.......نظاره گر منی دیگر........
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٩ ق.ظ توسط غروب
دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦
چرا این دوشنبه هر چی آدم خوب بود گلچین کردی بردی پیش خودت؟
پس اینا چه کار کنن؟
به قول فاطمه کوچولو : چار آدم بدا میمونن اما...
من منتظرم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٠ ب.ظ توسط غروب
دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦
امروز دوشنبه:
سخن حق همان است که از جانب خدا به تو رسید مبادا هیچ گاه در آن شک و ریب کنی.
سوره ی آل عمران.آیه ی ۶۰
دوشنبه
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۸ ب.ظ توسط غروب
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦
بعضی وقتا ... .
جایی هست که...؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۳ ق.ظ توسط غروب
دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦
فکرشو بکن
وقتی خیلی خسته ای و کلافه
وقتی داغون داغونی. از بیرون بیایی.بری تو اتاقت.بعد چی ببینی؟
آهان.بعد یادت بیاد که صبح پنجره ی اتاقتو نبستی.بعد چی ببینی؟
بعد ببینی دو تا کبوتر اومدن توی اتاقت روی کمدت در حال درست کردن لونه هستن.
حالا اگه گفتی چه روزی؟
دوشنبه.خدایا امروز دوشنبه بود.دوشنبه هارو دوست دارم.
دوشنبه ها... .به خاطر دوشنبه هات ممنون.حالا با این دوتا چه کار کنم من؟
امروز دوشنبه بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٥ ب.ظ توسط غروب
پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
جرات ديوانگی (قيصر امين پور)
انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستریتر از دوسه سال گذشتهام
احساس میکنم که کمی دیر است
دیگر نمیتوانم هر وقت که خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است
از ما گذشته که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما...
اما اگر گریسته باشی
آه...
مردن چقدر حوصله میخواهد
بیآنکه در سرار عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی
انگار این سالها که میگذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس میکنم که پس از مرگ عاقبت یک روز
دیوانه میشوم
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیبترازاین باشم
با این تفاوت احساس میکنم
که کمی بیتفاوتی، بد نیست
حس میکنم که انگار نامم کمی کج است
و نام خانوادگیام نیز،
از این هوای سربی خسته است
امضای تازهی من دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم
ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان یک روز
نام کوچکم از دستم افتاد
ولابهلای خاطرهها گم شد
آنجا که یک کودک غریبه
با چشمهای کودکی من نشسته است
از دور لبخند اوچقدر شبیه من است
آه ای شباهت دور
ای چشمهای مغرور
این روزها که جرات دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دستکم
گاهی تورا به خواب ببینم
بگذار در خیال تو باشم
بگذار...
بگذریم...
این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢٠ ب.ظ توسط غروب
